درود شما به صورت میهمان وارد شده اید. جهت استفاده از امکانات لازم است عضو شوید
***گروه جدید تعمیرات تلگرام کورد جی اس ام***
برای عضویت کلیک کنید
جديد ترين اخبار و مسائل مرتبط با كُــــورد جي اس ام را زين پس در کانال تلگرام كُــــورد جي اس دنبال کنيد
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: داستانهاي جالب و آموزنده

  1. Top | #1
    داستانهاي جالب و آموزنده

    داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده


    عنوان کاربر
    مدیریت سایت (خاني)

    تاریخ عضویت
    _February_2011
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    31,313
    تشکر
    13,831
    تشکر شده 49,016 بار در 17,014 ارسال
    سیستم عامل و مرورگر
    ميزان امتياز
    3754

    Icon19 داستانهاي جالب و آموزنده

    [براي ديدن لينکها و تصاوير بايد عضو سايت و يا كاربر-VIP باشيد براي عضويت در سايت اينجا کليک کنيد]
  2. و در صورتي که شما عضو سايت هستيد و لينكها مخفي هستند
    براي ديدن لينکها و تصاوير بايد عضو سايت و يا كاربر-VIP باشيد]






    قدرت بیان
    جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
    پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
    یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
    پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
    در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
    جک از او پرسید: چی شده؟
    جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
    و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
    اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
    به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
    فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
    واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
    شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
    جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
    بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
    و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
    وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
    صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
    وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
    جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود

    موضوعات مشابه:
  3. امضای ایشان


    خريد اشتراك انجمن


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/payments.php 
    شماره حسابهاي كرد جي اس ام


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/thread19121.html 
    ارتباط با ما از طریق تلگرام

    کانال

    کد PHP:
    https://telegram.me/kordgsm 
    ادمین
    کد PHP:
    username:@gsmkord 




  4. Top | #2
    داستانهاي جالب و آموزنده

    داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده


    عنوان کاربر
    مدیریت سایت (خاني)

    تاریخ عضویت
    _February_2011
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    31,313
    تشکر
    13,831
    تشکر شده 49,016 بار در 17,014 ارسال
    Threadstarter
    سیستم عامل و مرورگر
    ميزان امتياز
    3754
    باد و خورشید
    روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می کرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد. باد گفت من می توانم کت آن مرد را از تنش در آورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد ، دکمه ی کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تنش خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت عجب آدم سرسختی بود ، هر چه سعی کردم موفق نشدم .مطمئن هستم که تو هم نمی توانی . خورشید گفت تلاشم را می کنم وشروع کرد به تابیدن . پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد .
    مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت ، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست . دید از آن باد خبری نیست ، احساس آرامش و امنیت کرد . با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست . بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود . به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی منت به دیگران می بخشد از او که به زور می خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی تر است .

    امضای ایشان


    خريد اشتراك انجمن


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/payments.php 
    شماره حسابهاي كرد جي اس ام


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/thread19121.html 
    ارتباط با ما از طریق تلگرام

    کانال

    کد PHP:
    https://telegram.me/kordgsm 
    ادمین
    کد PHP:
    username:@gsmkord 




  5. Top | #3
    داستانهاي جالب و آموزنده

    داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده


    عنوان کاربر
    مدیریت سایت (خاني)

    تاریخ عضویت
    _February_2011
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    31,313
    تشکر
    13,831
    تشکر شده 49,016 بار در 17,014 ارسال
    Threadstarter
    سیستم عامل و مرورگر
    ميزان امتياز
    3754
    گاهی باید نشنید
    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
    بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
    دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش
    بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
    اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟
    معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

    امضای ایشان


    خريد اشتراك انجمن


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/payments.php 
    شماره حسابهاي كرد جي اس ام


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/thread19121.html 
    ارتباط با ما از طریق تلگرام

    کانال

    کد PHP:
    https://telegram.me/kordgsm 
    ادمین
    کد PHP:
    username:@gsmkord 




  6. Top | #4
    داستانهاي جالب و آموزنده

    داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده


    عنوان کاربر
    مدیریت سایت (خاني)

    تاریخ عضویت
    _February_2011
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    31,313
    تشکر
    13,831
    تشکر شده 49,016 بار در 17,014 ارسال
    Threadstarter
    سیستم عامل و مرورگر
    ميزان امتياز
    3754
    ما چقدر فقیر هستیم
    روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
    در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
    پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
    پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
    پسر پاسخ داد: بله پدر!
    و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
    پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
    با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

    امضای ایشان


    خريد اشتراك انجمن


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/payments.php 
    شماره حسابهاي كرد جي اس ام


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/thread19121.html 
    ارتباط با ما از طریق تلگرام

    کانال

    کد PHP:
    https://telegram.me/kordgsm 
    ادمین
    کد PHP:
    username:@gsmkord 




  7. Top | #5
    داستانهاي جالب و آموزنده

    داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده


    عنوان کاربر
    مدیریت سایت (خاني)

    تاریخ عضویت
    _February_2011
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    31,313
    تشکر
    13,831
    تشکر شده 49,016 بار در 17,014 ارسال
    Threadstarter
    سیستم عامل و مرورگر
    ميزان امتياز
    3754
    خرید طوطی
    مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است. مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟
    صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.
    مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟.
    صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار.
    مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟
    صاحب فروشگاه جواب داد:. صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.

    امضای ایشان


    خريد اشتراك انجمن


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/payments.php 
    شماره حسابهاي كرد جي اس ام


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/thread19121.html 
    ارتباط با ما از طریق تلگرام

    کانال

    کد PHP:
    https://telegram.me/kordgsm 
    ادمین
    کد PHP:
    username:@gsmkord 




  8. Top | #6
    داستانهاي جالب و آموزنده

    داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده داستانهاي جالب و آموزنده


    عنوان کاربر
    مدیریت سایت (خاني)

    تاریخ عضویت
    _February_2011
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    31,313
    تشکر
    13,831
    تشکر شده 49,016 بار در 17,014 ارسال
    Threadstarter
    سیستم عامل و مرورگر
    ميزان امتياز
    3754
    جواب دندان شکن
    روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

    بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
    زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

    امضای ایشان


    خريد اشتراك انجمن


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/payments.php 
    شماره حسابهاي كرد جي اس ام


    کد PHP:
    http://www.kord-gsm.ir/thread19121.html 
    ارتباط با ما از طریق تلگرام

    کانال

    کد PHP:
    https://telegram.me/kordgsm 
    ادمین
    کد PHP:
    username:@gsmkord 




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
">
© تمامی حقوق برای انجمن كُـــــرد جي اس ام محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد
کانال تلگرام سایت